به نام نیروی برتر

While there is life there is hope

تا عمر باقی است امید هست.

 

 

سلام به دوستانه عزیزم  امروز  باز اومدم

نمی دونم چی بنویسم چون  دوستان عزیز پیشنهاد کرده بودن که دیگه از غم ننویسم.

می خوام این کار رو بکنم ولی  من جز غم چیزه  دیگه ای بلد نیستم .

آخه میدونین که خیلی سخته .

بچه ها یک چیز بهتون بگم از غم نوشتن یه عالمه دیگه ای داره

چند روز پیش تو زندگیم یه اتفاقی افتاد که قبل از اون اتفاق فکر می کردم

اگه اون کار بشه چی میشه ........ ولی هیچ چیزی عوض نشد فقط یاد حرف معلم دوم راهنماییم افتادم که میگفت: شور و شوقی که تو هجران هست تو وصال نیست.

واقعا که اینطوری هست............. از هجران نهایت استفاده رو بکنین.

در اینجا یاده یک شعر افتادم که خیلی خوبه حتمی بخونید بچه ها واقعا عالی هست.

 

خدایا؟

در بدترین و تنهاترین لحظات زندگی تنهایم گذاشت

خدایا در بدترین لحظات زندگی تنهایش نگذار؟

جانی را که تو بخشیده بودی می خواست

خدایا روح عظیمی به او ببخشا؟

قسم خورد بماند تا آخر برایم

خدایا قسمهای دروغش را ببخش؟

قول قسم هایش را زیر پا گذاشت

خدایا قول و قسم هایت را زیر پا نگذار؟

آرزوهایم را به خاک سپرد

خدایا آرزوهایش را به خاک نسپر؟

 

آشیانه ام را به باد داد

خدایا آشیانش را به تو می سپارم؟

سکوت و تنهایی ام را گرفت

خدایا همدم تنهاییش را از او نگیر؟

باید ها را نباید بودها را نبود هست ها را نیست کرد

خدایا هست هایش را نیست نکن؟

سوختم به پایش تا آخر برایش

خدایا سوختن را نخواه برایش؟

برایش التماس کردم به هرکس و ناکس

خدایا التماس دارش نکن به مرد و نامرد؟

سوگند به بندگان خالصت آرزویم این است:

به سلامت نگه دارش؟

خداوندا شکر

 

بله بچه ها از خدا می خوام اونایی که به من ضربه زدن نامردی کردن

قلب منو شکستن خدا همیشه اونارو نگه داره و براشون بهترینهارو آرزو می کنم.

چون اگه اونا نبودن من الان به این درک و فهم نمی رسیدم .

شاید بازم از تنهایی بنویسم چون به خدا من الان 6 ساله با این سنم به تنهایی عادت کردم 21سال سن دارم انگار که 40 سال دارم .

ولی بازم خدایا شکر به خاطر داده هایت نعمت.نداده هایت حکمت.گرفته هایت علت و امتحان است شکر می گم.

و بایک شعر جالب که یه زمونی یه دوستی داشتم  اون گفت و نوشتم و بعد به من نامردی

کرد این پست رو به پایان میرسونم.

 

 

پند ؟ دادگاه؟اعدام؟

 

ای رفیقان پند گیرین از من اندر این دوران

چون نموده است چرخ فلک کاشانه ام ویران

گهی مجنون سرگردان گهی سر درغریبان

نویسم شرح حال خود شود خلق جهان حیران

که من مجنون دارم هزاران درد بی درمان

در ایام جوانی به یک دلدار دل بستم

کشیدم رنج بسیار

اول اسفند شدم بر دادگاه اعزام

رئیس دادگاه بنمود بر پرونده ام اقدام

بگفت ای جوان بی کس و ناکام

به حکم دادگاه حکمت گردیده اعدام

ببر با صبا این گونه پیغام

بر مادر پیر و زمین گیرم

دیگر نیاید پشت میله زندان

بگو بر مادرم آن لباس سیه را نپوشد

بیاید بالای قبرم بخواند آیه قران

 

                           

 

 

من که خود یک روز افسانه میگفتم دیدی عاقبت افسانه مردم شدم.

 

 

 

 

Write injuries in dust but kindness in marble

جور وستم را روی خاک ومهربانی را روی مرمر بنویس.

 

 

فعلا تا بعد خدا نگه دار

 

نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 11:24 | لينک ثابت |
 

 

به نام نیروی برتر

سلام خوبین شاهین هستم بازم اومدم  امروز دلم خیلی گرفته

چون احساس میکنم خیلی تنها هستم البته حدود 7 ماه هست که این احساسو دارم

بابا به چه زبونی به آدمایه دورو برم بگم که تنها هستم

البته فکر نکنین که بچه هستم و عشق و دوری به این روزم انداخته

نه یکی از دردایه من عشق است که زندگی منو نابود کرد البته یک چیزم لازم به ذکر

هست که تو وبلاگ نمیتونم  بعضی چیزا رو بگم چون بعضی افراد سو استفاده میکنن

و آبروم رو میبرن البته اگه آبرویی مونده باشه .

آره میگفتم تنهام تنهام تنها هستم همه دوستام  همه اونایی که میشناسم خوشبخت

شدن ولی من هنوز نقطه صفر درجا میزنم

از همه نامردی دیدم از هرکی که فکرشو بکنین نامردی دیدم

به قوله یک نفر > من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من از مقصد ها

دنباله  مقصودهایه پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتن و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر وقرارم رفت بهارم  رفــــــــت  عشقم  مرد یِِِارم رفـتـــــــــــــــــــــــــــ .

آره عزیزان همه اینها واقعیت هست.

 شاید تو زندگی شما هم این اتفاقات رخ بده .

شاید شما هم اون کسی رو که دوستش دارین بخاطر پول بگه خداحافظ

شاید شما هم یک دوست داشته باشین که براش از جونتون مایه بزارین

 ولی بد بگه از تو نامرد تر نیست.

شاید شما هم به یک نفر علاقه داشتین ولی از شما دور باشه و تو بهش بگی که که یه روز وقتی

تو به مقصدت برسی دیگه شخصی به نام شاهین نمیشناسی ولی اون میگفت نه من اینجوری نیستم ولی بعد از مدت کوتاهی شاهین از یاد رفتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید شما هم به یکی بگین خواهر چون خواهر نداری و اونو مثل خواهر دوست داشته باشی

و صلاح اونو بخواین بعد یه مدت بهت بگه دیگه بسته همه چیز.

شاید شما هم واسه خودتون یه روزی کسی بودین و برو بیایی داشتین  ولی به خاطر( ا.......)

خار و ذلیل بشین و اونایی که  به شما افتخار میکردن بهت فش بدن بهت بگن خواهشن

با ما نیا چون عابرویه مارو میبری.

شاید شما هم اون کسی رو که بیشتر دوست دارین مادرش به شما زنگ بزنه بگه خواهش میکنم

دیگه به دختر من کاری نداشته باش چون... فردا عقدشه.

شاید شما هم بخواین خودکشی بکنین به هر طریقی ولی  زنده بمونی.

شاید شما هم شبا تو وکوچه ها شبگردی کنین تا تنها نباشین ولی همیشه تنها بمونین صبح یا شب فرقی نمیکنه.

شاید شما هم همیشه دنبال یک نفر باشین فرق نمیکنه دخــــــتر  یا  پــــــــسر   تا  بتونی صادقانه حرف بزنی و بهش بگی تویه  دله  صاحب مرد ت چی میگذره  ولی پـــــــــــــــدا نکنی.

شاید شما هم به خاطر  تنها موندنتون همیشه دنبال جواب بگردین از خدا بپرسین از مرد بپرسید از زن بپرسی از تو قران دنبالش باشین تو انجیل دنبالش باشین ولی هیچی پیدا نکنین.

 

 

شاخه بشکسته ام که از برگ و بار افتاده ام

از نگون بختی از چشم نو بهاران افتاده ام

پایمال باغبانم در بهار زندگی

غنچه ای پز مرده ام که از شاخسار افتاده ام

بی نصیبی ببین که شد گهواره من گور من

دانه بی حاصلم در شوره زار افتاده ام

نور خورشیدم که بر ویرانه ها تاببیدم

پرتو شمعم که بر روی مزار افتاده ام

 

من که یک روز افسانه می گفتم دیدی عاقبت افسانه مردم شدم 

نوشته شده توسط شاهین در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 10:35 | لينک ثابت |
با سلام خدمت همه دوستان

امروز  درست ۵ سال پیش استارت غم های زندگی رو زدم

۵ سال پیش  یه دردایی داشتم که دردایه نوجوونی

بود ولی الان همه چی فرق میکنه ۵ سال گذشت من خیلی کارا کردم

خیلی جاها رفتم و هر وقت دلم گرفت تو این وبلاگ نوشتم

وهمیشه خوشحال بودم که دوستایی مثل شما دارم

و خوشحال از این که می تونم یه جایی حرفهای دلم رو بزنم

به هر حال امروز تولد وبلاگم هست خوشحال  هستم

  

 

 

من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره

از اون دوست هراس من
که مظلوم سر به تو داره
به عشق و صلح بی تزویر
تظاهر تا گلو داره

من از اعدام بی شمشیر می ترسم
من از تسلیم شدن بی جنگ می ترسم
من از نزدیکی نرم نخ و گردن
من از خونریزی بی رنگ می ترسم

من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره

خراب نعره های شیر
نشد پایبست هیچ خونه
من از موریانه می ترسم
که بغزش سرد و پنهونه

مگه آتیش اسکندر
حریف بودن ما بود
مگه کابوس تیموری
دلیل مرگ رویا بود

من از اعدام بی شمشیر می ترسم
من از تسلیم شدن بی جنگ می ترسم
من از نزدیکی نرم نخ و گردن
من از خونریزی بی رنگ می ترسم

من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره

از اون دوست هراس من
که مظلوم سر به تو داره
به عشق و صلح بی تزویر
تظاهر تا گلو داره

من از اعدام بی شمشیر می ترسم
من از تسلیم شدن بی جنگ می ترسم
من از نزدیکی نرم نخ و گردن
من از خونریزی بی رنگ می ترسم

من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره

من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره

من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره

 

             

 

نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 17:19 | لينک ثابت |
من آمدم باز

                            به نام  نیروی برتر

                                                                            

  سلام خوبین  شاهین هستم بعد از یک سال من دوباره اومدم  خیلی 

گرفتار بودم

  خیلی  بلاها به سرم اومد ولی بازم   شوق  داشتم که بنویسم  یکی 

    ۲تا شعر آماده کردم

     که  خیلی  خوبن  براتون گذاستم اومیدوارم خوشتون بیاد

 

 

   این شعر پایین از وبلاگ دوسته عزیزم مهدی آذری

 ورداشتم که خیلی خوبه پیشنهاد میکنم حتما

    بخونین

 

    گرفته ست دلم مثل آسمان خدا

   که هیچ وقت نفهمیده ام زبان خدا

   سگم،سفید که روزی سگ خدا بودم

   و بسته بود گلویم به ریسمان خدا

   هوا گرفته که می شد کشیده می شد بر

   تمام سطح تنم دست مهربان خدا

  سگم،سگی که تو یک روز عاشقم کردی

  سگت شدم و بریدم از آستان خدا

   به خاطر تو خدا را ز خویش ترساندم

   که پاسبان تو بودم نه پاسبان خدا

    و او نخواست که من با تو باشم و رفتی

    درست مثل ستاره به آسمان خدا

   سگم،سیاه که شب توی خواب می بینم

   که مشت می زنم از کینه بر دهان خدا

    سگم که هارم و له له زنان به دندانم

    گرفته ام ز سر خشم استخوان خدا

   تمام دار و ندارم گرفت آتش و سوخت

    در این جهنم سوزان بی امان خدا

   و شعله های دلم آه ، پارس های  منند  

         رها بشوند بسوزند خانمان خدا

        

 

 

  وقتی که نیستی تو

    وقتی که نیستی تو پریشان و خسته ام

    غمگین کنار پنجره تنها نشسته ام

    مانند قصه ی شب دوران کودکی

    من جام عمر دیو دلم را شکسته ام

   شاید که قسمتم ز ازل جز تو هیچ بود

    وقتی که دل به غیر تو اصلن نبسته ام

    من شیشه ی جوانی خود را به پای تو

   با سنگهای طعنه ی مردم شکسته ام

   عمریست میزبان دلم هستی و هنوز

   در را به روی فرصت دیدار بسته ام

   حالا ترا به جان عزیزت نرو ... بمان

   من بی تو دلشکسته و تنها و خسته ام

                    

                             

               من که خود یک روز افسانه می گفتم دیدی چطور  عاقبت افسانه مردم شدم

 

 

                                        منتظر  نظرهای سازندتون هستم

                                                                                     بای

                                                                                             شاهین

 

نوشته شده توسط شاهین در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 19:5 | لينک ثابت |